پژوهش – پیش بینی سلامت روان بر مبنای راهبردهای مقابله دینی، رضایت زناشویی و …

خودکارآمدی مشابه خودپنداره[۶۶] ویژه تکلیف و ادراک خود از شایستگی است، چرا که هرکدام نشان دهندهی قضاوت افراد در مورد تواناییهای آنان است. در عین حال خودکارآمدی، بیشتر از این سازهها مختص موقعیت است. باورهای خودکارآمدی پویاتر، بیثباتتر و تغییر پذیرتر از باورهای خودپنداره و خود شایستگی[۶۷] است. خودکارآمدی فرد برای کار در یک روز معین ممکن است به دلیل آمادگی فرد، شرایط بدنی (بیماری، خستگی) و خلق و خوی عاطفی او و نیز دیگر شرایط بیرونی نظیر ماهیت کار و محیط اجتماعی در نوسان باشد (پنتریچ و شانک، ۱۳۸۵).
به نظر موریس (۲۰۰۲) سه گذرگاه اصلی برای تاثیر سطح پایین خودکارآمدی بر احساس افسردگی وجود دارد. اول اینکه زمانی که مردم با یک موقعیت برخورد میکنند که در آن مجبور هستند استانداردهای بسیار باارزش داشته باشند، سطح کم خودکارآمدی باعث دلسردی و بیم مشارکت میشود. و این به ویژه زمانی درست است که استاندارهای شخصی مرتبط با شایستگی دقیقاً بالاتر از سطح کارآمدی ادراک شده باشد. دوم احساس خودکارآمدی کم اجتماعی ممکن است روند تشکیل ارتباطات اجتماعی مثبت را که رضایت را به زندگی افراد میبخشد، کاهش دهد و بنابراین باعث افسردگی شود. علاوه بر آن کمبود خودکارآمدی اجتماعی باعث میشود افراد اعتقاد پیدا کنند که نمیتوانند استانداردهای دیگران را برآورده سازند، بنابراین باعث اضطراب آنها نیز میشود. و سومین مورد اینکه خودکارآمدی کم در مورد توانایی کنترل افکار منفی باعث افزایش افسردگی میشود، تمام افراد استرس، نگرانی و افسردگی را در زمانهای متفاوت تجربه میکنند. اما در شیوههای برخورد با آنها دارای تفاوتهایی با یکدیگر هستند.
برخی از افراد بصورت موفق با افکار منفی مواجه میشوند در حالی که برخی دیگر، از راهبردهای غیر موثری استفاده میکنند که باعث افزایش تنش و افکار منفی بیشتری میشود. زمانی که افراد با تهدیدات یا حوادث منفی زندگی مواجه میشوند سطح بالایی از خودکارآمدی میتواند به مدیریت این حوادث بپردازد و آنها را از افسردگی و دلهره حفظ کندف همچنین زمانی که افراد افسرده یا مضطرب میشوند حس کم خودکارآمدی آنان را از مقابله موثر با موقعیت استرس آور باز میدارد (موریس، ۲۰۰۲).
بندورا (۱۹۹۶) عقیده دارد که ادراک عدم خودکارآمدی شخصی باعث میشود افرادی که فکر میکنند توانایی مقابله با امور را ندارند، در موقعیتهایی که با آنها روبرو میشوند همه نوع خطری را متصور شوند و خطر بالقوه را اغراق آمیز جلوه دهند. وقتی که تعداد اندکی از وقایع نامطلوب به صورت علائم به صورت علائم ناکارآمدی در مقابله با امور تعبیر شوند، هر نوع موقعیتی صورت خطرناک جلوه مینماید. بنابراین برای اینکه قضاوتهای افراد را درباره تهدیدهای بیرونی درک کنیم، لازم است که قضاوتهای آنها را درباره توانایی مقابله با امور مد نظر قرار دهیم، زیرا این قضاوتها به مقدار زیادی خطر ذهنی رویدادهای محیطی را تعیین میکند.
بالا بودن خودکارآمدی و احساس کنترل بر رویدادهای موجود در زندگی شخصی به صورت مثبت به توانایی کنار آمدن با استرس و به حداقل رساندن اثرات زیانبخش آن مربوط است. در واقع این شرایط زندگی به خودی خود نیست که آثار زیانبخش تولید میکند، بلکه ناتوانی ادراک شده در کنترل آنهاست که آثار زیانبخش ایجاد میکند (بندورا، ۱۹۹۵، به نقل از شولتز، ۱۳۸۲).
کارادیماس و کالانتزی (۲۰۰۴)، در پژوهش خود به این نتیجه رسیدند که حس کارآمدی کم با تفکرات بدبینانه فرد راجع به خود و تواناییهایش مرتبط است، در حالی که خودکارآمدی بالا با سلامت روانی مرتبط است، همچنین خودکارآمدی بالا باعث میشود فرد تکالیف سخت را چالش انگیز (نه تهدید آمیز) ببیند. بندورا (۱۹۹۷) مطرح میکند عقاید خودکارآمدی نقش مهمی در چگونگی فکر کردن، احساس، هیجان و رفتار افراد در موقعیتهای گوناگون، بازی میکند.
باورهای خودکارآمدی از دو طریق بر تندرستی انسان تاثیر میگذارند، یکی از طریق تاثیر بر رفتارهای مرتبط با تندرستی فرد و دیگری از طریق تاثیر بر کارکرد زیستی او، به عبارتی هم بر احتمال بروز بیماریهای مختلف و هم بر فرآیند بهبود بیماری تاثیر میگذارد (پروین و جان، ۱۳۸۱).خودکارآمدی بالا، با تقویت ایمنی بدن، کاهش آزاد شدن هورمونهای مربوط به استرس و کاهش آسیب پذیری نسبت به عفونتهای تنفسی مربوط است (شولتز، ۱۳۸۲). همچنین وید[۶۸] (۲۰۰۲) معتقد است که افراد دارای خودکارآمدی و احساس کنترل بالا هنگامی که با یک محرک دردناک مواجه میشوند تولید اپیوئیدهای درونزاد در آنها افزایش مییابد و این امر باعث افزایش تحمل در برابر درد و کاهش شدت آن میشود.
از طرفی خودکارآمدی نقش محوری در خود تنظیمی حالت های عاطفی بازی می کند در این معنا ، ناتوانی دریافت شده در تاثیرکذاری بر رویدادها و شرایط اجتماعی که به طور معنی داری زندگی فرد را متأثر می کند در شکل گرفتن احساسات پوچی و نومیدی به شکل اضطراب کمک خواهد کرد (بندورا، ۱۹۹۷).
۲-۳- پیشینهی پژوهش
با توجه به این که موضوع مورد مطالعه موضوعی نسبتاً جدید میباشد و چند سالی بیشتر نیست که مورد توجه روانشناسان قرار گرفته است، پس پژوهشهای خیلی زیادی هم در مورد آن انجام نشده است، به همین دلیل پیشینهی این پژوهش از وسعت کمی برخوردار است.
۲-۳-۱- سلامت روان
امروزه اعتلای سلامت به عنوان افق جدیدی در سیستم مراقبت بهداشتی خودنمایی میکند و تمرکز صرف بر بیماری و درمان به تدریج جای خود را به خوب بودن و مراقبت تغییر میدهد. اعتلای سلامتی به معنی به حداکثر رساندن پتانسیل افراد است (هوو[۶۹] و همکاران، ۲۰۰۱).
تاثیر عوامل روانی اجتماعی در توسعه و پیشرفت سرطان یک فرضیه طولانی مدت از زمانهای گذشته بوده است. در واقع مطالعات اپیدمیولوژیک و بالینی در طی ۳۰ سال گذشته شواهد قوی برای ارتباط بین استرس مزمن، افسردگی و انزوای اجتماعی در پیشرفت سرطان فراهم آورده است. در مقابل تنها شواهد اندکی برای تاثیر نقش این عوامل رفتاری در آغاز سرطان وجود دارد (مورنو[۷۰] و همکاران، ۲۰۱۰).
آپلبام[۷۱] و همکاران (۲۰۱۳) در پژوهش خود نشان دادند که سطوح بالای خوشبینی به طور معنا داری با علائم اضطراب و افسردگی کمتر در بیماران مبتلا به سرطان پیشرفته مرتبط است. همچنین نومیدی کمتر با کیفیت زندگی بهتر همراه است.
لتجندرف[۷۲] و همکاران(۲۰۰۵) در پژوهش خود بر روی بیماران مبتلا به سرطان تخمدان[۷۳] دریافتند که عوامل روانی اجتماعی مانند حمایت اجتماعی، پریشانی با تغییر در پاسخ ایمنی سلولی، نه تنها در محیط خونی بلکه حتی در اندازه تومور همراه است.
کیسلی[۷۴] و همکاران (۲۰۰۸) در پژوهش خود نشان دادند که میزان مرگ و میر در بیماران روانی مبتلا به سرطان بیشتر از جمعیت عادی مبتلا به سرطان میباشد، باتی[۷۵] و همکاران(۲۰۱۲) نیز طی پژوهشی بر روی مردان مبتلا به سرطان دریافتند که بیماران سرطانی که همزمان از مشکلات روانی رنج میبرند زودتر میمیرند و این یافته به این دلیل توجیه پذیر است که افراد مبتلا به سرطان که از مشکلات روانی هم رنج میبرند به احتمال بیشتری به بیماریهای همزمان با سرطان مانند بیماری قلب و عروق یا دیابت مبتلا هستند و همچنین پایبندی کمتری به درمان سرطان دارند که این مسائل طول عمر آنان را کوتاه میکند.
مردانی و شهرکی(۱۳۸۹) معتقدند سرطان بیشترین تاثیر منفی را به طور کلی بر وضعیت سلامت روان به ویژه در حیطه عملکرد اجتماعی و عملکرد فیزیکی دارد.
۲-۳-۲-راهبردهای مقابله دینی
برای بسیاری از بیماران که درگیر بیماریهای مزمن هستند، معنویت و مذهب منبع مهمی برای مقابله با بیماری، بویژه در بیماران مبتلا به سرطان میباشد. در بیماران سرطانی ممکن است معنویت در حفظ عزت نفس، معنا بخشیدن به اهداف، آرامش هیجانی و افزایش امیدواری بیماران موثر باشد (تونی بویل[۷۶]، ۲۰۰۶). بنادونا[۷۷] معتقد است در مذاهب عمده دنیا تکنیکهایی وجود دارد که باعث ایجاد آرامش در افراد میشود و افراد را به سمت خوب بودن هدایت میکند. استفاده از تکنیکهای آرامبخشی، عامل موثر بر کاهش اضطراب، درد و افسردگی در بیماران سرطانی است.
استفاده از استراتژیهای مقابله مذهبی و معنوی از روشهای شایع مقابله با استرس بویژه سرطان میباشد. کوئینگ (۲۰۰۷) در تحقیق خود نشان داده است که سلامت روانی و جسمی انسان با زندگی معنوی او رابطه مثبت دارد. افرادی که اعتقادات مذهبی قویتری دارند، سازگاری بهتری با موقعیتهای استرس دارند. هنگام بیماری سریعتر از افراد غیر مذهبی بهبود پیدا میکنند، میزان پایینتری از هیجانات منفی و افسردگی را تجربه میکنند، اضطراب کمتری دارند و از حمایت اجتماعی بالاتری برخوردارند، همچنین پارگامنت (۱۹۹۷) در تحقیق خود نشان داد که استفاده از راهبردهای مقابله مذهبی در بیماران جسمی با سلامت روان بیشتر همراه است.
احمد و همکاران (۲۰۱۱) در تحقیق خود نقش پر اهمیت معنویت و مذهب را در مقابله با بیماری نشان دادند و عنوان کردند که سلامت معنوی حفاظت بیشتری را در تقابل ناامیدی و یاس به خصوص در بیماران دچار بیماریهای مهلک مانند سرطان بوجود میآورد. همچنین حسینی (۱۳۹۱) در بررسی نقش سبک مقابله مذهبی و سلامت روان در بیماران مبتلا به ایدز دریافت که سلامت معنوی پایینتر با تجربه بیشتر علائم افسردگی در این افراد ارتباط دارد، همچنین افراد با سطوح معنوی بالاتر از سلامت روان و کیفیت زندگی بهتری برخوردار بودند.
هاکنی و ساندرز[۷۸] (۲۰۰۳) در بررسی رابطه مذهب با سلامت روان دریافتند که افراد مذهبی نمرههای بالاتری در آزمونهای سلامت روانی و جسمانی و نمرههای پایینتری در آزمونهای مربوط به اختلالات روانی کسب میکنند.
میشل[۷۹] (۲۰۰۶) در بررسی تاثیر مقابله مذهبی بر روی سلامت روان مراقبان بیماران سرطانی لاعلاج به این نتیجه دست یافت که راهبرد مقابله مذهبی منفی با فشار روانی بیشتر، کیفیت زندگی بدتر و رضایت کمتر، احتمال افزایش اختلال افسردگی اساسی و اختلالات اضطرابی همراه بود. شرمن[۸۰] (۲۰۰۵) در پژوهش خود بر روی بیماران دریافت که راهبرد مقابلهای مذهبی منفی و دوسوگرا با افسردگی، استرس، سلامت روان کمتر، درد و خستگی رابطه معکوس دارد.
رندی[۸۱] و همکاران (۲۰۰۹) در مطالعه طولی که بر روی زنان مبتلا به سرطان سینه انجام دادند که اولا هرچه مقابله منفی (خشم به خدا، مثلا خدا مرا فراموش کرده) بیشتر باشد به طور کلی فرد سلامت روان بدتر، افسردگی بیشتر و رضایت از زندگی کمتری را گزارش میکند، ثانیا مقابله مذهبی مثبت (مثلا وجود خدا به عنوان قدرت حمایتگر) با سلامت روان بیشتری در فرد بیمار در ارتباط است. همچنین پارگامنت و همکاران(۲۰۰۴) در پژوهش طولی خود بر روی افراد مسن بیمار دریافتند که راهبردهای مقابله مذهبی به طور معناداری با سلامت جسمی و روانی بیماران در ارتباط میباشد. به طور کلی روشهای مثبت مقابله مذهبی (مانند ارزیابی خیرخواهانه) با بهبود وضع سلامت همراه بود، و روشهای منفی مقابله مذهبی (مانند ارزیابی منفی و تنبیه گر از خداوند) با کاهش در وضعیت سلامتی فرد همراه بود. و بیمارانی که در طول زمان دید مجادلانه نسبت به مسائل مذهبی داشتند در معرض مشکلات سلامتی بیشتری بودند.
جعفری و همکاران ۱۳۸۶ در پژوهش خود به این نتیجه دست یافتند که افراد در هنگام انجام اعمال مذهبی و فرایض الهی از تمرکز بر خود بالاتری برخوردار میشوند، که تمرکز بر خود از طرفی موجب میگردد که فرد به تواناییهایش واقف گردد و فعالانه به محرکهای آزاردهنده و افکار ناخوشایند اجازه ندهند که به ذهنش خطور کند به همین خاطر آرامش درونی خود را حفظ خواهد کرد که در این حالت از نظر علمی الگوی امواج مغزی تغییر میکند و مصرف انرژی نیز پایین میآید و دیگر حالتهایی نظیر خشم، خشونت و عصبانیت در آنها به وجود نخواهد آمد. بنابراین از سلامت روان بالاتری برخوردار هستند.
کامر[۸۲](۲۰۰۵) بیان میکند افراد مذهبی در مقایسه با افراد غیر مذهبی و کسانی که خداوند را سرد و بیتوجه به خود میپندارند، کمتر احساس تنهایی کرده و کمتر به بدبینی، افسردگی و اضطراب دچار میشوند. آنها در برابر استرسورهای عمده زندگی مانند جنگ و بیماری بهتر مقابله میکنند و کمتر اقدام به خودکشی میکنند. همچنین لشگری(۱۳۸۱) در تحقیق خود نتیجهگیری کرد که مذهب از طریق ایجاد شادمانی و اعتماد به نفس، باعث کاهش اختلالات روانی از جمله افسردگی در فرد میشود.
اخبارده (۱۳۹۰)، در پژوهش خود بر روی بیماران مزمن به این نتیجه دست یافت که اعتقادات معنوی فاکتور مهم موثر بر سلامتی، خوب بودن و سازگاری با بیماری است. اعتقادات مذهبی مثبت و منفی بر سازگاری، میزان افسردگی و احترام به نفس بیماران موثر است؛ اعتقادات مذهبی مثبت میتواند حمایت روحی لازم را برای بیماران تامین نماید.
عسگری و همکاران (۱۳۸۸) افرادی که اعتقادات مذهبی قویتری دارند، سازگاری بهتری با موقعیتهای استرسزا دارند. میزان پایینتری از هیجانات منفی و افسردگی را تجربه میکنند، اضطراب کمتری دارند و از حمایت اجتماعی بالاتری برخورداند. دلبی[۸۳](۲۰۰۶) تحقیقات مربوط به معنویت، مذهب و سلامت روان را گردآوری نمود که در آن معنویت به عنوان احساس معنا و هدف در زندگی تعریف شده بود. پژوهش دهشیری و همکاران (۱۳۸۷) حاکی از آن است که معنویت ارتباط مثبتی با سلامت جسمی دارد.
همچنین شعاع کاظمی (۱۳۸۸) در پژوهش خود نشان داد که گرایشها و باورهای مذهبی و انجام دادن امور مذهبی راهبردهای مناسبی برای مقابله با استرس و مشکلات ناشی از بیماری صعبالعلاج همچون تصلب چندگانه بافتها (MS) میباشد.
۲-۳-۳- رضایت زناشویی
طبق گزارش انستیتوی ملی سلامت روان امریکا، اختلال در ازدواج با بسیاری از مشکلات روانی بیماران بستری در بخش روانی بیمارستانها همبستگی دارد (رز، ۲۰۰۱؛ به نقل از پاداش و همکاران، ۱۳۹۰) و اختلالات جسمانی، شناختی، رفتاری و استرس تحت تاثیر آشفتگی زناشویی به وجود میآیند (سلمانیان و همکاران، ۱۳۸۴). رضامندی زناشویی یکی از مهمترین شاخصهای رضایت از زندگی است که بر میزان سلامت روانی، میزان رضایت از زندگی و حتی بر میزان درآمد، موفقیت تحصیلی و رضایت از شغل زوجین تاثیر میگذارد. از سویی ناسازگاری در روابط زوجین موجب اختلال در روابط اجتماعی، گرایش به انحرافات اجتماعی و افول ارزشهای فرهنگی بین زن و شوهرها میشود (نورانی و همکاران، ۱۳۸۸).
تحقیقات انجام گرفته از جمله تحقیق بورک، ویر و هاریسون[۸۴] (۱۹۷۶)، نشان میدهد که ناسازگاری زناشویی، جدایی و طلاق بر سلامت جسمی و روانی همسران و فرزندان آنها تاثیر منفی دارد. مالتبای و همکاران(۲۰۰۴)، دریافتند افرادی که رضایت از زندگی زناشویی بالاتری دارند، در برخورد با مشکلات از سبکهای مقابلهای موثر و مناسبتر استفاده میکنند، عواطف و احساسات مثبت عمیقتری را تجربه میکنند و از سلامت عمومی بالاتر برخوردارند. همچنین موسوی و همکاران(۱۳۸۵) تاثیر رضایت زناشویی بر کاهش ابتلا به افسردگی را نشان دادند.
عدم رضایت از زندگی زناشویی با وضعیت سلامتی ضیعفتر، علایم افسردگی، مشکلات شخصیتی، رفتارهای نامناسب و وضعیت ضعیف اجتماعی همبسته است. در مقابل رضایتمندی زناشویی با کاهش خطر ابتلا به افسردگی همراه است، همسرانی که اختلاف دارند، افسردهتر هستند و رفتار خصمانهتر و خلقی مضطربتر دارند(برمت[۸۵] و همکاران، ۲۰۰۰).
نتیجه تحقیق امیری و مقدم(۱۳۸۹) نشان داد که بین شاکامی و رضایت زناشویی در زنان رابطه وجود دارد. این به این معنی است که هرچقدر شادکامی بیشتر باشد به همان اندازه نیز میزان رضایت از زندگی زناشویی بیشتر است. زیرا با افزایش شادکامی در زندگی، خلق افراد بالا رفته و دیدگاههای آنها در مورد مسائل زندگی جنبهی مثبتتری به به خود میگیرد. همچنین در خلق بالا رفتارهای مثبت و منطقی بیشتر است و واکنشهای مثبت دیگران را نیز به همراه دارد و این میتواند باعث رضامندی زناشویی گردد.
شاهی و همکاران(۱۳۹۰)، نتیجه گرفتند که میزان رضایتمندی زناشویی بیشتر به آسیب روانی خود فرد بستگی دارد تا به آسیب روانی همسرش. همچنین نارضایتی به شدت از یک زوج به زوج دیگر سرایت میکند، اگر یکی از زوجین در حال حاضر از رضایتمندی زناشویی برخوردار باشد ولی همسرش از این رابطه رضایتمند نباشد، نهایتاٌ تاثیرات منفی از زوج ناراضی به وی سرایت میکند.
اریس[۸۶] و همکاران (۲۰۱۱) در تحقیق خود بر روی بازماندگان سرطان پروستات پیشرفته و همسرانشان نشان دادند که سلامت جسمی و روانی افراد ارتباط مثبتی با رضایت زناشویی آنها دارد. رضایت زناشویی بر کیفیت و میزان سلامت عمومی، رضایت از زندگی، میزان احساس تنهایی و میزان لذت جنسی افراد تاثیر دارد (امیریانزاده و همکاران، ۱۳۸۶). در پژوهش بخشایش و مرتضوی (۱۳۸۸)، رابطه معناداری بین رضایت زناشویی وسلامت عمومی یافت نشد.

این مطلب را هم بخوانید :  مقاله - مکان یابی اتوبوستر (AVR) و بازآرایی شبکه‌های توزیع شعاعی به طور همزمان و ...

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است