سبک های دلبستگی

تاثیر قرار می دهد:
امنیت دوران کودکی به طور اساسی با منابع دلبستگی که از کودک مراقبت می کنند، مرتبط است و رابطه احساس امنیت با منابع دلبستگی در سراسر زندگی ادامه می یابد.
ماهیت خاص تجربه دلبستگی کودک عمیقاً اطمینان یا اضطراب، اعتماد۱۰۰ یا دوگانگی عاطفی۱۰۱ در نزدیک شدن به منابع دلبستگی در دوران بعدی زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد.
همزمان با ارضای نیازهای دلبستگی، مشخصه های ارتباطی مانند ماهیت قدرت کنترل، قابل پیش بینی بودن و نظم و بی نظمی آموخته می شوند و سپس به انواع دیگر تعمیم می یابند.
برقراری ارتباط گرم و مداوم با کسی که از انسان مراقبت می کند موجب سلامت روانی، فکری و جسمی فرد در تمام طول عمر می شود. رویکردهای زیست شناختی و روان شناختی تحول، کردار شناسی۱۰۲ و نظریه سیستم های کنترل در خصوص اثر بخشی روابط عاطفی بر سلامت روان، مکانیسم هایی را ارائه کرده اند. این نظریه ها بر یک نکته مشترک تاکید دارند و آن این است که میزان امنیتی که در دلبستگی مادرـ فرزند وجود دارد در دراز مدت ممکن است به روابط صمیمانه، خودباوری و تحول روانی در فرد منجر شود (مداحی، ۱۳۸۳).

نظریه‌های مختلف در مورد دلبستگی
در این بخش به طرح نظریه هایی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم دلبستگی را بررسی کرده اند، می پردازیم. ابتدا نظریه های روان پویشی که به نوعی روابط با عینیت را مورد بررسی قرار داده اند، به اختصار توصیف می شوند، سپس نظریه های مطرح دیگر تشریح می گردند:
نظریه روان‌تحلیل‌گری
بالبی، نظریه های روان پویشی ارتباط مادر ـ کودک را بر حسب بینش جدیدی از ادبیات کردارشناسی باز سازماندهی کرد. بنابراین نظریه دلبستگی هنوز در بسیاری از فرضیه های اساسی خود با برخی از نظریه های روان پویشی در مورد بین شخصی۱۰۳ مشترک است. پایه این نظریه ها بازنمود “خود۱۰۴” و والدین است که در دوران کودکی، تحول یافته و در روابط نزدیک آینده فرد اثر می گذارند. نظریه های روابط با عینیت۱۰۵ از واژه های تخصصی متفاوتی برای بازنمودهای درونی استفاده می کنند. این نظریه ها به جای واژه مدل های درون کاوی نظریه بالبی، از واژه هایی مانند درون فکنی۱۰۶، همانند سازی برون فکنانه۱۰۷، عینیت های درونی خود۱۰۸ و غیره استفاده می کند (برترتن۱۰۹ و همکاران، ۱۹۸۵؛ به نقل از غفوری، ۱۳۸۵).
روان تحلیل گران معتقدند که نخستین روابط کودک، پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می دهد. اگر چه روان تحلیل گران در این عقیده که در حدود ۱۲ ماهگی تقریباً همه کودکان به سمت یک پیوند قوی با مادر تحول می یابند، توافق دارند، اما درباره ماهیت و منشاء این ارتباط با یکدیگر توافق ندارند. از ادبیات تحلیل روانی دو نظریه مهم درباره اهمیت و منشاء پیوند کودک با مادر می توان اقتباس کرد:
۱- کودک دارای نیازهای جسمانی بخصوص نیاز به غذا و احساس گرما است که باید ارضا شود. به همین دلیل او به مادر علاقه مند شده و به او دلبسته می شود زیرا مادر عامل ارضای نیازهای ضروری او است. کودک به زودی یاد می گیرد که مادر منشا ارضاء و خشنودی است. بالبی این نظریه را نظریه کشاننده ثانوی۱۱۰ می نامد.
۲- در کودک یک آمادگی درونی برای ارتباط دادن خود با یک پستان انسانی، مکیدن و تصاحب آن وجود دارد. در این مرحله کودک یاد می گیرد که به آن پستان دلبسته شود، در آن جا مادری وجود دارد و بنابراین به او نیز مرتبط و وابسته می شود. بنابراین طبق نظریه فروید نیازی که کودک به ارضای دهانی از طریق مکیدن دارد، موجب می شود که او به پستان ارضاء کننده مادر و در نهایت به خود مادر نیز دلبستگی پیدا کند (کسیدی و شیور۱۱۱؛ ۱۹۹۹).
به طور خلاصه نظریه تحلیل روانی، دلبستگی را محصول حل طبیعی۱۱۲ مرحله ی دهانی تحول می داند، اگر طی ماه های اولیه زندگی کودک، کشاننده های دهانی۱۱۳ نهاد۱۱۴ به طور مرتب و منظم ارضا شوند، این انتظار در کودک ایجاد می شود که نیازها قابل ارضا هستند و درماندگی ناشی از عدم ارضای نیازها برای مدت طولانی ادامه نمی یابد ( فوگل۱۱۵ ، ۱۹۹۷؛ به نقل از غفوری، ۱۳۸۵).
نظریه ماهلر۱۱۶
در نظریه ماهلر به وضوح می توان به تاکید او بر پیوند عاطفی مادر- کودک که از همان ماه های نخستین زندگی کودک هویدا است و به نقش سرنوشت ساز مادر در تحول عاطفی کودک پی برد. ماهلر در خلال سه سال اول زندگی کودک، سه مرحله متوالی را متمایز می کند؛ مرحله در خود ماندگی بهنجار۱۱۷، مرحله ی همزیستی بهنجار، مرحله ی جدایی۱۱۸ـ تفرد۱۱۹ که خود به چند بخش در هم تنیده تقسیم شده است(منصور و دادستان، ۱۳۸۸):
الف) در مرحله در خودماندگی بهنجار که تقریباً چهار هفته طول می کشد، نوزاد واجد گردش ذاتی به کارکرد نباتی و اشیائی است. وی نسبت به عامل مادرانه هشیار نیست و حتی نمی تواند کوشش های خود را در تقلیل تنش ها از کوشش هایی که از سوی مادر به عمل می آید، متمایز کند. مادرگری۱۲۰ تدریجاً جا به جایی انرژی را از درون به سوی پیرامون تسهیل می کند و حساسیت به محرک های بیرونی را افزایش می دهد. این مرحله با شکسته شدن پوسته در خودماندگی متمایز می گردد.
ب) مرحله ی مبتنی بر همزیستی در ماه دوم زندگی آغاز می شود و در حدود ۴ تا ۱۲ ماهگی پایان می یابد. در این مرحله همه چیز به گونه ای است که انگار کودک و مادر درون مرزهای مشترک، واحد دوتائی توانایی را تشکیل می دهند. در این مجموعه کودک در حالت وابستگی مطلق و مادر در حالت وابستگی نسبی است. اما بر اساس تجربه تک
رار و تجربه وابسته به ردهای حفظی، عینیت جزئی که فقط توانایی ارضاء نیازها را داشت در حدود شش ماهگی جنبه ای خاص می یابد.
ج) مرحله ی جدائی ـ تفرد از حدود ۸ تا ۱۰ ماهگی آغاز می شود و تا حدود ۳-۲ سالگی ادامه می یابد و تابع دو خط تحول است. یکی از این خطوط به جدایی منتهی می شود و تحول تمایز یافتگی و جدائی از مادر را نشان می دهد و خط دیگر به تفرد منتهی می شود و تحول کنش های متقابل مانند ادراک حافظه و ظرفیت شناختی را نمایان می سازد ( ماهلر، ۱۹۷۹؛ به نقل از منصور و دادستان، ۱۳۸۸).
نظریه وینی کات۱۲۱
او معتقد است که در آغاز نوزاد بدون مادر وجود ندارد و نیروی ذاتی وی بدون مراقبت های مادرانه متجلی نمی شود. وینی کات برای نقش مادر و نحوه پاسخگویی او به کودک، اهمیت بسیار زیاد قائل است. او معتقد است که مادر در وهله ی نخست دستخوش حالتی است که وینی کات آن را “دل مشغولی مادرانه نخستین” می داند. اما مادر بعدها این حالت نخستین را فراموش می کند و سرانجام می پذیرد که دیگر ضرورت ندارد که رضایت کامل کودک خود را فراهم آورد و در نتیجه به صورت مادری نسبتاً خوب در می آید. یکی از کنش های اساسی مادر کنش آینه ای است. از دیدگاه وینی کات، مادر نقش آینه را در مقابل کودک خود ایفا می کند. این سخن بدان معناست که من مادر به منزله ی تکیه گاهی برای من کودک است (منصور ودادستان، ۱۳۸۸).
وینی کات مراحل تحول رابطه مادر- کودک را ترسیم کرده و سه مرحله را در این زمینه متمایز می کند:
مرحله وابستگی مطلق که مرحله ی در هم آمیختگی کامل مادر ـ نوزاد است.
مرحله وابستگی نسبی که در خلال این مرحله کودک تدریجاً از مادر متمایز می شود.
مرحله حرکت در جهت استقلال و اجتماعی شدن که در خلال آن کودک به سوی استقلال گام بر می دارد (منصور و دادستان، ۱۳۸۸). وینی کات نیز مانند بالبی به نقش محرومیت و جدائی از عینیت دلبستگی تاکید کرده و آن را عامل مشکلات روانی کودک می داند.
نظریه بالبی
بالبی و همکارش رابرتسون۱۲۲ ( ۱۹۵۲؛ کسیدی،۱۹۹۹) مشاهده کردند که کودکان هنگام جدائی از مادرشان ناراحتی شدیدی را تجربه می کنند، حتی اگر دیگران تغذیه و مراقبت آن ها را بر عهده گیرند اعتراض خشم گینانه و به دنبال آن نا امیدی الگویی قابل پیش بینی به وجود می آورد. هنگامی که بالبی برای اولین بار نظریه دلبستگی را تنظیم می کرد، متوجه شواهدی از مطالعات حیوانی شد که به صورت جدی این مساله را مورد سؤال قرار می داد. بالبی با روی آوری به رشته های زیست شناسی تکاملی، کردارشناسی، روان شناسی تحولی، علوم شناختی و نظریه سیستم های کنترل به تدوین نظریه ای پرداخت که در آن مکانیسم های بنیادین پیوند نوزاد با مادر اساساً نتیجه فشارهای تکاملی در نظر گرفته می شود. از نظر بالبی، این پیوند قدرتمند که هنگام آسیب دیدگی بیشتر نمایان می شود، ناشی از فرایندهای یادگیری مبتنی بر تداعی (کشاننده های ثانویه) نیست بلکه بر اساس تمایل و گرایش زیست شناختی شکل می گیرد که به منظور نزدیکی و مجاورت، از طریق فرایند انتخاب طبیعی۱۲۳ برانگیخته می شود (کسیدی، ۱۹۹۹).
نکته مورد تاکید نظریه دلبستگی این است که نوزاد انسان به طور ژنتیکی آماده است تا به افرادی که از او مراقبت می کنند دلبسته شود و دلبستگی از طریق حفظ نزدیکی نوزاد به مادر، سلامت و امنیت وی را تضمین می نماید و شانس بقای کودک را افزایش می دهد. به همین دلیل است که بالبی پیوند دلبستگی را یک نیاز نخستین و اولیه می داند که از هیچ نیاز دیگری مشتق نشده است و عامل مهمی برای تحول شخصیت و تامین سلامت رشد عاطفی و اجتماعی کودک در سال های بعدی زندگی اوست. نکته قابل ذکر دیگر در نظریه دلبستگی، اشاره به پویایی و تحول دلبستگی است. رفتار دلبستگی که از ابتدای تولد در کودک وجود دارد به تدریج بر اثر تحول شناختی کودک متنوع می گردد، به چهره های معین گسترش می یابد، در تمام زندگی پابرجا می ماند و به اشکال مختلف متجلی می گردد ( منصور و دادستان، ۱۳۸۸).
سبک های دلبستگی:
همه افراد دلبسته می شوند ولی کیفیت این دلبستگی در افراد مختلف متفاوت است. به نظر می رسد بخش عمده تفاوت های فردی در سازمان رفتار دلبستگی و کیفیت پیوندهای دلبستگی، مربوط به رفتار عینیت دلبستگی باشد. در ایجاد و تعیین کیفیت این پیوند دو مفهوم ” قابل دسترسی بودن۱۲۴” و ” پاسخ دهنده بودن۱۲۵” موضوع دلبستگی نقش منحصر به فردی را ایفا می کنند. دلبستگی ایمن هنگامی ایجاد می شود که بازنمود ذهنی کودک از موضوع دلبستگی، تصویر فرد در دسترس و پاسخ دهنده به هنگام نیاز باشد. در صورت فقدان چنین تجسم و تجسمی، دلبستگی نا ایمن شکل می گیرد. سبک های دلبستگی بزرگسالان نیز مشابه الگوهای دلبستگی مشاهده شده در روابط کودک و مراقبش می باشد (فریلی۱۲۶، ۲۰۰۲). در ادامه به شرح سه سبک دلبستگی عمده ( ایمن، اجتنابی و دوسوگرا ) که در کودکی و بزرگسالی مشخص شده اند می پردازیم.
سبک دلبستگی ایمن
اینس ورث ( ۱۹۷۴؛ به نقل از خوانین زاده، ۱۳۸۳) می گوید از مشخصه های اصلی این سبک دلبستگی، اعتماد به پاسخگویی و قابلیت دسترسی انگاره دلبستگی و ایمان به حضور دائم و پایدار وی می باشد. این اعتماد، حاصل تماس های بدنی، تناسب، هماهنگی و پیش بینی پذیری۱۲۷ واکنش موضوع دلبستگی در برخورد با کودک است. افراد ایمن، از خود گرمی و صمیمیت نشان می دهند، به جنبه های مثبت و منفی خود هشیاری کامل دارند و در اکتشاف گری۱۲۸ جسور و ریسک پذیر هستند (سیری۱۲۹ و کوبک۱۳۰، ۱۹۹۸، به ن
قل از خوانین زاده، ۱۳۸۳). همچنین تنش های بیرونی را به خوبی تحمل نموده و قدرت بیان هیجان های خود را دارند (سایل و همکاران، ۱۹۹۳، به نقل از خوانین زاده، ۱۳۸۳) و در شرایط بحرانی بر حمایت های اطرافیان تکیه می کنند. آن ها روابط اجتماعی خود را به خوبی تنظیم کرده و در شبکه وسیع تری از روابط اجتماعی، درگیر می شوند ( فلورین۱۳۱ و میکولینسر، ۱۹۹۵، کولینز۱۳۲ و رید۱۳۳، ۱۹۹۰، به نقل از خوانین زاده، ۱۳۸۳). در این افراد خصومت۱۳۴ و اضطراب کمتر و انعطاف پذیری۱۳۵ بیشتری قابل مشاهده است و در کل با دنیای اطراف و هیجان های درونی خود همساز هستند و از هماهنگی بیشتری با واقعیت برخوردارند ( کسیدی، ۱۹۹۰، ۱۹۸۹، به نقل از خوانین زاده، ۱۳۸۳ ). بزرگسالان ایمن تجسمی مثبت و حمایتگر۱۳۶ از انگاره دلبستگی دارند. این تجسم مثبت، احساس خود ارزشمندی و تسلط را در این افراد افزایش داده و فرد را قادر می سازد که عواطف منفی خود را به شیوه ای سازنده تعدیل کند (کسیدی، ۱۹۸۸، به نقل از خوانین زاده، ۱۳۸۳).
سبک دلبستگی ناایمن( اجتنابی و دوسوگرا)
الگوهای ناایمن (اجتنابی، دوسوگرا) هنگامی ایجاد می شوند که رفتار دلبستگی با طرد، بی ثباتی یا تهدید از سوی موضوع دلبستگی، ترک کودک و نگرانی در خصوص پاسخ دهنده بودن مراقب هنگام بروز مشکلات مواجه می شود. برای کاهش این نگرانی، کودک راهبردهایی را برای خاتمه بخشیدن به رفتار موضوع دلبستگی بر می گزیند. به عبارت دیگر، رفتار کودک راهبرد یا سازگاری کودک با این ارتباط است. هنگام تجربه استرس زا، برای به حداقل رساندن ابراز ناراحتی در موقعیت و جلوگیری از طرد مراقب، کودک از تعامل یا حتی توجه به موضوع دلبستگی اجتناب می کند (مین، ۱۹۸۱؛ گلدوین۱۳۷، ۱۹۸۴؛ کراول و تری بوکس، ۱۹۹۵؛ به نقل از غفوری، ۱۳۸۵).
دوسوگرایی با آشفتگی همراه است. این گونه افراد هنگام تجدید دیدار با موضوع دلبستگی دارای نوعی احساس دوسوگرایانه۱۳۸ نسبت به او می باشند: از یک سو خشم و عصبانیت نسبت به وی و از سوی دیگر تمایل به بودن و ماندن در آغوش او. پژوهشگران بی توجهی و امتناع والدین را در پاسخ به درخواست های کودک، هم چنین بی ثباتی و ناهماهنگی در برآوردن نیازهای او را از علل عمده ی ایجاد دلبستگی دوسوگرا می دانند (شریفی، ۱۳۷۹). افراد ناایمن هنگام تماس با موضوع دلبستگی قادر نیستند آرامش کسب کنند. بنابراین این نظام رفتاری، دلبستگی آن ها، کنش یکپارچه کننده۱۳۹ـ سازگار کننده ندارد. کراول و

دیدگاهتان را بنویسید