اسطوره های ایرانی

دانلود پایان نامه

گرفتارآمده ودرمصراع دوم اوراهم چون بهمن
می بیند که گرفتارکام اژدهاست.
مگذار بیژنم را در قعر تیره چه

مپسند بهمنم را در کام اژدها

۱۶/۱۵
ویا دراین بیت که مقابله “من” و”آنان” است که درمصراع نخستین من به بهمن تشبیه شده است ونیزبه حالت شاهنامه ی برتخت نشستن بهمن تشیبه شده است.ودرمصراع دوم “آنان” به فرامرز،آن هنگام بردارمی شود تشبیه شده است.
من تکیه چو بهمن زده بر تخت کیانی

وآنان چو فرامرز شده بر زبردار

۴۰۴/۲۲
نیز:
چه کاووس و چه کیخسرو چه گشتاسب چه لهراسب

چه روشن رای بهمن چه همایون دخترش خانی

۷۹۱/۲۱

نیز:
نخستین ثانی گشتاسب ثانی تالی بهمن

سیم نوذر چهارم طوس و پنج رستم دستان

۶۶۸/۱۹
نیز:
کای دل گور اژدها و خصم تو بهمن

مجلس تو چاه و بدسگال تو بیژن

۵۹۶/۲۴
نیز:
بدشت از سهم تیر و تیغ و گرز و برزت اندازد

سنان قارن سپر بیژن کمان بهمن کمر نوذر

۳۱۷/۲۰
نیز:
در رزم تیغ کینه چو بهمن آخت

در بزم جام زر چو سکندر زد

۱۵۶/۲
نیز:
چون غنچه زسهم تو بدرند گریبان

چون گل شود ار رسته زگل بهمن و رستم

۵۲۸/۶
نیز:
گاه با اژدر زلفست چو بهمنش مدار

بیژن آسا گهی افتاده بچاه ذقنست

۸۲۹/۱۴
نیز:
و یا در تیره چه بیژن نهفته چهره روشن

و یا روشن گهر بهمن شده در کام اژدرها

۱۲/۳
نیز:
آن باره کش از کنگره یک خشت نکندی

گر روی زمین پر شدی از بهمن و رستم

۵۲۵/۱۸
نیز:
بهرناورد فرامرز خریف اینک سپهر

از کمان بهمنی تیر و کمان می آورد

۱۴۵/۱۰

۳-۲-۱-۵- تهمورث
“پس از هوشنگ تهمورث به پادشاهی رسید و او در برانداختن دیوان رنج فراوان برد و رشتن پشم و بریدن و دوختن جامه را به آدمیان آموخت و بعضی از چارپایان را اهلی کرد و بسی رسمهای نیکو آورد. تهمورث سی سال پادشاهی کرد و پس از مرگش جمشید فرزند او به جایش نشست از مشخصات سلطنت تهمورث برانداختن دیوان و پدید آوردن خط و سواد که تعلیم آن به امر او به وسیله دیوان صورت می گرفت و بعضی از مورخان طوفان را به عهد او نسبت داده اند.” (صفا، ۱۳۳۳: ۴۲۳- ۴۱۸) “در روایت شاهنامه نیز تهمورث پس از هوشنگ است و لقب دیو بند دارد که بر اهریمن به افسون و پیروز می شود سوار او می شود دیوان را به بند می کشد و دیوان برای حفظ جان خود راز نگارش را به او می آموزد.” (آموزگار ۱۳۷۴: ۴۸)
این بیت پرازنام های مشهورتاریخی است مانندکیومرث،هوشنگ،تهمورث،فریدون وجمشید که شاعرممدوح خودرابه همه این شخصیت تشبیه کرده است.

ای کیومرث جهان هوشنگ تهمورث نظیر

وی فریدون زمان جمشید کسری پاسبان

۶۴۳/۲۰
نیز:
من همان هوشنگ تهمورث نژادم کامدست

غرقه در خون اهرمن از خنجر برّای من

۶۸۰/۲۲
نیز:
چه هوشنگ گران فرهنگ و چه تهمورث دانا

چه جمشید اورنگ و چه ضحاک علوانی

۷۹۱/۱۸
نیز:
دارای اسکندر حشم هوشنگ تهمورث خدم

کز ابر کف گاه کرم لولوی لالا ریخته

۷۴۲/۱۰
۳-۲-۲-۶- سیاوش
“عزیزترین پهلوان شاهنامه است. او نیز مانند ایرج به سبب خوبی سرشت خود، قربانی نبرد میان خیر و شر می گردد.” (ندوشن، ۱۳۸۴: ۱۷۳)
“پس از از کاووس و قبل از کیخسرو پادشاه مقتدر یکی از نواحی شرقی مثلاً بلخ بوده و در جنگ با قبایل مهاجم آریایی ماوراء جیحون که در داستانهای ما به تورانیان معروفتند کشته شده است. در متون پهلوی سیاووش را پسر کاووش و پدر کیخسرو دانسته اند در شاهنامه سیاووش صاحب اسبی به نام شبرنگ بهزاد است.” (صفا، ۱۳۳۳: ۵۱۱- ۵۱۲)
گویی بن آزری که در آذر بود مقامت

  مبانی مسئولیت مدنی

یا نی سیاوشی که در آتش گذار داری

۷۷۰/۱۸
شاعر در آن از سه شخصیت ابراهیم(ع) و آزر و سیاوش نام می برد و یک بار در مصرع نخست ممدوح خود را به پسر آزر و یک بار هم در مصرع دوم به سیاوش تشبیه می کند. شخصیت ابراهیم(ع) در بیت مستتر است زیرا مستقیماً از او نام برده نشده بلکه به صورت بن آزر آمده یعنی پسر آزر. شاعر در بیت اول چنین می گوید به ممدوح خود که گویی تو ابراهیم آزر هستی که جایگاهت در آتش است و از گرمی و سختی آن خم به ابرو نمی آوری و در مصراع دوم می گوید یا اینکه تو سیاوش هستی که از آتش می توانی به سلامت بگذری. مصرع دوم اشاره به گذر سیاوش از آتش و جان به سلامت بردن از این گذاره دارد.
چو در میدان سیاوش وش نماید عزم گوبازی

سر نه آسمان سرگشته بینی پیش چوگانش

۴۵۹/۱۲
این بیت در ستایش حسنعلی میرزا است.مضمون این بیت ترسیم فضای میدان چوگان بازی است شاعر می گوید وقتی ممدوح در میدان چوگان، قصد بازی می کند مانند سیاوش است که نه آسمان پیش بازی او حیرت زده و سرگشته می شوند.
سخن از بوسه آن لعل لب نوش افتاد

بمیان بار دگر خون سیاووش افتاد

۸۹۸/۱
این بیتی است در میانه‌ی غزلی عاشقانه سخن از بوسه ای است که شاعر با دیدن سرخی لب یار به یاد سرخی خون سیاووش می افتد. این تقابل دو تصویر است که رنگ سرخی در هر دو تصویر وجود دارد. تصویر سرخی لب یار و تصویر سرخی خونِ سیاوش.
به ابیات دیگر که نام سیاوش آمده است ذکر می شود:
درکش می چون خون سیاووش
به بهمن

کز نیرویش از دست رود رستم دستان

۶۶۷/۴
نیز:
کنون کاووس
کوسی را نگر کز رأفت شامل

سیاوش وش گوی را داده فرمان جهانبانی

۷۹۵/۱۳
نیز:
جام کیخسرو پر از می کن که تا چون تهمتن

کینه خون سیاوش خواهم از افراسیاب

۷۲/۱۸
نیز:
خور چو گروی زره سیاوش مه را

بهر بریدن گرفت گوی زنخدان

۶۶۰/۱۰
۳-۲-۱-۷- جمشید
“نخستین کسی است که هوم را مطابق آیین می فشارد و این سعادت به او می رسد که صاحب فرزندی به نام جم درخشان یا جمشیدی شود جم در طی جا به جای اسطوره ها، در ایران به شخصیتی بسیار محبوب و محترم تبدیل می شود. در اسطوره های ایرانی به جم با صفت شید به معنای درخشان همراه است.” (آموزگار، ۱۳۷۴: ۴۸)
“پسر تهمورث بود پس از پدر به پادشاهی نشست جمشید با این نیکی ها و با پرستش خداوند و درستی سیصد سال پادشاهی کرد و در این مدت هیچ بدی در جهان نبود و کسی از مرگ رنجه
نمی شد.”( صفا، ۱۳۳۳: ۴۲۴)
ممدوح شاعرازنظرزیبایی چهره به جمشید وازنظر پهلوانی وجنگیدن به کیومرث وازنظرهوش وذکاوت به هوشنگ ونیزازنظرفروشکوه به فریبرز تشبیه شده است.دراین بیت چهارتشبیه زیباوهنرمندانه به کاررفته است،که درهرکدام ازاین تشبیهات ممدوح شاعربه یکی ازچهارشخصیت جمشید،کیومرث،هوشنگ وفریبرزتشبیه شده است.یک نکته مربوط به بحث زبان نیزدرمصراع دوم این بیت دیده می شود،که نشان از هوش وشاعرانگی قاآنی می دهد.این نکته این است که کلمه هوشنگ وفریبرز گویی هرکدام به دوبخش تقسیم کرده است ومعانی برنده ایی ازآن به دست آمده است.

  الگوریتم ژنتیک

جمشید شید چهر و کیومرث گیو گرز

هوشنگ هوش و هنگ و فریبرز فرّ و برز

۸۴۳/۳
نیز:
چه هوشنگ گران فرهنگ و چه تهمورث دانا

چه جمشیدسپهر اورنگ و چه ضحاک علوانی

۷۹۱/۱۸

نیز:
چون برسر اورنگ نهد پای چوجمشید

چون از بر شبرنگ کند جای چو خسرو

۷۱۷/۲۰
نیز:
جمشید زمانست و ولیعهد هم آخر

از دیو بگیرد بسنان مملکت جم

۵۲۷/۱۴
نیز:
دادگر هوشنگ را قائم مقام آمد عیان

نامور جمشید را نایب مناب آمد پدید

۱۹۸/۲۴
نیز:
ای کیومرث جهان هوشنگ تهمورث نظیر

وی فریدون زمان جمشید کسری پاسبان

۶۴۳/۲۰
نیز:
آن پدر جمشید تخت و این پسر خورشید بخت

در آن پدر کاموس تاب و این پسر کاووس آب

۵۴/۴
نیز:
آنک آن دشمن جمشید و ربودش افسر

اینک این حاسد خورشید و شکستش بازار

۳۳۲/۲
نیز:
نه زبهمن گذشت نزدارا

نه فریدون گذاشت نه جمشید

۹۵۹/۱۶
۳-۲-۱-۸- ضحاک
“به روایت فردوسی به عهد جمشید در دشت سواران نیزه گذار نیک مردی به نام مرداس که پسری زشت سیرت و ناپاک و سبکسار اما دلیر و جهانجوی داشت به نام ضحاک که چون ده هزار اسب
داشت او را به پهلوی بیو راسپ می خواندند ضحاک هزار سال پادشاهی کرد.” (صفا، ۱۳۳۳: ۴۵۱)
“اژی به معنی اژدها یا مار بزرگ و دهاک نام خاص است که به صورت ضحاک در می آید.” (آموزگار، ۱۳۷۴: ۵۲) “ابلیس پدر خویش مرداس را کشت آنگاه ابلیس به صورت جوانی نیکروی بر او ظاهر گشت و خوالیگر را کشت و به بوسه از کتفین او دو مار برآورد. ” (صفا، ۱۳۳۳: ۴۵۱)
پر از ضحاک ماران شد زمین کزنیش هر نیزه

نمود از کتف هر سرباز خسرو نیش ثعبانی

۷۹۳/۲۰
درجنگ زمین ازنیزه هاهم چون ماران ضحاک شده بود،که برزمین می خزیدندوبرکتف هرسربازخسرونیش اژدهاسبزمی شدتشبیه شدن پیکارجنگ به ماران ضحاک وزخمی شدن سربازان توسط نیزه تشبیه شده به نیش زدن مارهایی که اژدها هستندکه سربازان راتوسط آن زخمی می کنند.
هزار سال که ضحاک پادشاهی کرد

ازو نماند بجز نام زشت در عالم

۹۷۱/۳
ضحاک که دوران پادشاهی او به هزارسال می رسیدچیزی جزنام بدوزشت ازاوبه یادگارنماند.ضحاک فردی شیطان صفت بودکه درطول حکمرانی آن موجب نسل کشی قبیله کردها شدوهم چنین دین ومذهب راموردتمسخرقرارگرفت وزیرپاگذاشت.
ویلک آن ضحاک از چرخ بیاموخت ستم

ویحک این ضحاک از حسن برافروخت شرار

۳۳۲/۱۷
نیز:
تو فریدونی و در عرصه پیکر ز رمح

برسر دوش تو ضحاک صفت بینم مار

۳۳۳/۱۱
نیز:
هر فریدون فرّه یی ضحاک وار

نیزه بریگرد چو مار حمیری

۷۶۲/۱۱
نیز:
شه فریدونست فرخ او بود ضحاک عهد

آن زگرز گاو سار و این ززلف مارسای

۷۴۸/۱۷
نیز:
فریدون وار گرز گاو سر را چون فرود آری

شود مغز سر ضحاک تازی خرد بارانش

۴۵۹/۲۰

نیز:
خصمست ضحاک لعین شاهست پور آبتین

تو کاوه نصرت قرین تشریف سلطانی علم

۵۲۳/۲۲
نیز:
بیک فتراک صد ضحاک بسته

بیک قلاده صد نوذر گرفته

۸۶۲/۱۷
نیز:
تو فریدونی و ضحاک لبی خنداخند

دو سیه مار نماید زیمین و زیسار

۳۳۳/۱۶
نیز:
تو فریدونی و اینها همه ضحاک آخر

پرسشی گیر که ضحاک چرا شد بسیار

  رستم و اسفندیار

۳۳۳/۱۷
نیز:
تیغ را نیز بده پند که بسیار مخند

تات زین معنی ضحاک نخوانند احرار

۳۳۳/۱۹
نیز:
زان همه مارکشان رسته چو ضحاک بدوش

مار زاریست همه بوم و برو دشت ودیار

۳۳۳/۲۱
نیز:
از سر دوش دو ضحاک در آویخت دو مار

کان دو مار از همه آفاق برآورد دمار

۳۳۲/۴
نیز:
موی ضحاک بکش غبغب ضحاک بگیر

همچو آتش پر که
گیرد سرآهو بکنار

۳۳۴/۴
نیز:
شاه حسنت به جفا شیوه ضحاک گرفت

افعی زلف کجت تا بسردوش افتاد

۸۹۸/۵
نیز:
تو فریدونی و در عهد تو ضحاک صفت

شاهدی پنجه بخون دل ما کرده نگار

۳۳۳/۱۴
نیز:
تو فریدونی و افکنده چو ضحاک بدوش

دو سیه مار بدوران تو ترکی خونخوار

۳۳۳/۱۵
نیز:
چه هوشنگ گران فرهنگ و چه تهمورس دانا

چه جمشید سپهر اورنگ و چه ضحاک علوانی

۷۹۱/۱۸
نیز:
تو فریدونی و شمشیر تو ضحاک بود

بسکه بر حال عدو خنده کند در پیکار

۳۳۳/۱۲
نیز:
ضحاک وار کشته بسی بیگناه را

بردوش تا فکنده دو مار سیاه را

۸۸۷/۱۷
نیز:
کافریدون بخیره سر ضحاک

همی از گرز گاو سار کند

۱۷۷/۲۱
۳-۲-۱-۹- فریدون
“پس از جمشید بزرگترین پادشاه و پهلوان داستان ایران است از نژاد جمشید پسر آبتین بوده است و مادرش فرانک هنگام زادن او گاوی به نام پرمایه بزاد آبتین را ضحاک بکشت و مغز او را به مارها داد و فرانک به بیشه یی گریخت و فریدون را به نگاهبان پر مایه سپرد و او به شیر بر مایه بزرگ شد و بعضی از اعیاد نیز به عهد فریدون منسوب شده و از آن جمله است جشن مهرگان که از بزرگترین اعیاد ملی و دینی ایرانیان و در عظمت همسنگ نوروز بود.” (صفا، ۱۳۳۳: ۴۶۸- ۴۶۱)” پدرش از قربانیان ضحاک بود.” (آموزگار، ۱۳۷۴: ۵۳)
فریدون دردیدگاه قاآنی شخصیتی است پادشاه وارکه به جنگ باظلمت وستم وکینه برخواسته است.

آن فریدون اگرش گاو زمین دادی شیر

این فریدون گه کین شیر فلک کردشکار

۳۳۳/۳
درتوضیح شخصیت فریدون یک نکته برخوردمی کنیم وآن وجودگاوبرمایه درچگونگی گذران زندگی فریدون است.مادرفریدون که زنی دانا به نام فرانک بود،باکشته شدن پدرفریدون اورابرداشت وگریان به دشتی رفت اوپیش نگهبان دشت رفت وازوی خواست که ازاومراقبت کند وازگاوی به نام برمایه که دردشت بودبه بچه اش شیردهد.مردهم قبول کردفریدون باخوردن شیربرمایه که درآن دشت بودزندگی می کرد.برمایه چندسال به اوشیرداد.

تو فریدونی و اینها همه ضحاک آخر

پرسشی گیر که ضحاک چرا شد بسیار

۳۳۳/۱۷
شاعر به ممدوح خودمی گویدکه توهم چون فریدون دارای فضایل وویژگی های بسیاری هستی امایک پرسش مهم درباره ی روزگارحکومت توبه وجودمی آیدوآن این است که چراضحاک صفتان چنین زیادشده اند.
هر فریدون فرّه یی ضحاک وار

نیزه بر گیرد چو مار حمیری

۷۶۲/۹
نیز:
گر فریدون کینه از ضحاک جوید باک نیست

حبذا فرخنده عدل و مرحبا پاکیزه رای

۷۴۸/۱۸
نیز:
همچو فریدون بکین بیور ظلمت

چرخ زخور برفراشت اختر کاوان

۶۶۰/۶
نیز:
شه فریدونست فرخ او بود ضحاک عهد

آن زگرز گاو سار و این ززلف مارسای

۷۴۸/۱۷
نیز:
تو فریدونی و در عرصه پیکار زرمح

بر سر دوش تو ضحاک

دیدگاهتان را بنویسید